سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

سلنا فرشته کوچولوی مامان و بابا

سلنای 6 ساله من

سلام دختر عزیزم .گل نازم الان که دارم این مطلب رو برات مینویسم میدونم که بزودی خوندن و نوشتن یاد میگیری و میتونی این مطالب رو بخونی و لذت بری دیگه چیزی نموند امروز 15 مهرماهه و تو امسال کلاس اولی شدی تو مدرسه سیمای فرشتگان نارمک کلاس اول شاپرک و اسم معلمتون مریم چمنی هستش البته پارسال پیش دبستان هم همین مدرسه بودی و اتفاقا از شانس خوبمون همین خانم چمنی معلمتون بود و چون فقط 4نفر بودید بخوبی بهتون درس زندگی و مهارت های لازم رو آموزش داد و سال بسیار پرباری بود برات امیدوارم امسال هم به پر باری پارسال باشه و کلی چیزای جدید و مهارت های زندگی یاد بگیری باشروع شدن مدرسه کلاس زبان توی پردیسان هم شروع کردیم و فعلا راضی هستیم و همین چندوقته ...
15 مهر 1398

سلنای 5 و نیم ساله ی من

سلام عشقم دختر زیبام دخترم الان که وارد وبلاگت شدم دیدم که آخرین بار سه سالگیت برات از دلم نوشتم و واقعا ناراحت شدم و حیف و حیف و صد حیف اما سعی میکنم تاجایی که یادم میاد از لحظات شیرین باتو بودن تو این دوسال بگم ..... نمیدونم از آخر بگم که دخترنازنینم پا به آغاز عرصه دانش و علم گزاشته و رفته پیش دبستانی و روز به روز شاهد یادگرفتن چیزای جدیدش هستم .یا اینکه از اون سه سالگی تاحالا بگم که لحظه لحظه بزرگ و خانم تر میشدی و بیشتر احساس میکردم داری همدمم میشی... الان که تو دختر خوشگلم همچنان درحال سوال کردن هستی و با این تفاوت که سوالاتت پخته تر شده و منتظر جوابهای صادقانه تر و دقیق تر هستی و بجای چراچراچرا کردن سوالات زنجیره وا...
22 آبان 1397

3سالگی

سلام عشق قشنگ من دختر خوشگلم نفس زندگیم الان چند روز مونده تا 3 سالت تموم بشه و من تقریبا 6 ماهه که به وبلاگت سر نزدم و واقعا ناراحتم منو ببخش عزیزم من درگیر کارای روزمره میشم و کارهای بانمک تو برام عادیه اما وقتی به لینک های گذشته وبلاگت سر میزنم و کارای بچگی هات رو میخونم میبینم که واقعا جالبه و من کم و بیش یادم رفته شیرین کاریهات رو حرفایی که میزدی و کارایی که میکردی و میخونم و میبینم ماشااله باهوش بودی و چه کارا و حرفایی میزدی تو سن کمتر اینه که گفتم یسر ی از این سنت تعریف کنم تا بعدها اینم خاطره بشه گل قشنگم الان تو با هستی یکم حسودی میکنی و من بخاطر تو اصلا به هستی توجه نمیکنم و یکم هم بهش زور میگی تمام اسباب بازی هاش...
10 مرداد 1395

دو سال و نیم

سلام دختر خوشگلم امروز میخوام بعضی از اتفاقات این چندماه اخیر که به تو مربوط میشه رو ثبت کنم تا یادم نره آخه الان که فکر میکنم میبینم ازروز تولد تاحالا که دوسال و نیمه شدی خیلی اتفاقات بوده که برات ننوشتم  خیلی اتفاقات ریز و درشتی که در لحظه برام عادی بوده اما الان که بهش فکر میکنم میبینم چه لحظه های شیرینی بوده و تو چقدر شیرینی بعضی حرفا کارها و حرکات و بازیهات که اگر میخواستم بنویستم به اندازه تمام ساعت های این دو سال و نیم باید مینوشتم  از سن دو سالگی به اینطرف این چرا چرا کردن تو به اوج خودش رسیده چرا اینو خوردی؟      چرا اینو پوشیدی/          چرا اینو نپوشیدی؟    ...
23 دی 1394

دوسالگی

دخترم خدارو صدهزاربارشکر بخاطر بودنت و بخاطر اینهمه لطفی که خدا به ماکرد و تو رو صحیح و سالم به ماهدیه کرد . دوسال از این مناسبت گذشت  اینجا خونه مامانی هستش که تولد تو و نرمین هست و تو حسابی دختر خانومی هستی و آروم نشستی و همه کادوهاتو با علاقه زیاد (البته فقط برای دو دقیقه )مشتاقانه باز میکنی و نگاه میکنی دخترم تو دختر بسیار فهمیده و عاقلی شدی . حسابی به حرف من گوش میدی و خیلی سریع قدرت تکلمت رشد کردو جمله های شیرین به زبون میاری ، آبددین(آبنبات ) خیلی دوست داری علاقه زیادی به قاقا خریدن داری ،هر وقت بابا زنگ میزنه فقط میگی قاقا بخر، نوشبابا (نوشابه) بخر، آبددین (آبنبات) بخر ، هننونه(هندونه) بخر و..... عل...
7 شهريور 1394

درآستانه دوسالگی

دختر خوشگلم الان ابتدای تیرماه 1394 تقریبا یک ماه و نیم مونده که دومین سال زندگیت رو هم سپری کنی یک مدت یکی دوماهه وقت نکرده بودم بیام وبلاگت رو آپ کنم . سرمون خیلی شلوغ بود توی این مدت من داشتم سعی میکردم شمارو از شیر بگیرم که کار خیلی خیلی سختی بود. کم کم داشتم شیر رو کم می کردم یکماه اول خیلی سخت بود و تو بیشتر به سمت شیر میومدی و من هم که طاقت گریه هاتو نداشتم مجبور میشدم بهت شیر بدم . کم کم خدا کمک کرد و شیر رو کم کردم  و فقط شب ها و ظهر ها موقع خواب بهت شیر دادم. توی این مدت یه مسافرت کوتاه به استانبول داشتیم .مامان بزرگت ما رو مهمون کرده بود که با مامانی و خاله رفتیم و برگشتیم . و خیلی خیلی خوش گذشت . انشااله در سفر بعدی با...
27 خرداد 1394

نوروز 94

دختر گلم در آستانه 20 ماهگیت مصادف شده با نوروز سال 1394 سال بز که امیدوارم برای هممون ی سال خوب و پر از شادی و سلامتی باشه  امسال بخاطر راحتی تو خوشگل خانم ما تصمیم گرفتیم توی خونه بمونیم و تهران گردی کنیم و مسافرت نریم  البته چند روز آخر عید رو ی مسافرت کوچولو به شمال رفتیم چون مامانی و بابایی اونجا ی ویلای کوچولو دارن و کمتر خسته میشی  خلاصه برای اولین بار سه تایی من و تو و بابا سال تحویل تنها تو خونه خودمون بودیم البته چون سال تحویل ساعت 2 صبح بود و تو در خواب ناز بودی من و بابا تنها مراسم تحویل رو به جا آوردیم و دوباره صبح که شما بیدار شدی باهم عکس گرفتیم و خیلی لحظات خوبی داشتیم  این عید خیلی عید خوب و...
17 فروردين 1394